ابلیس

part 133
رو صندلی نشسته بود و به جسم کوچیک رو تخت بچگانه نگاه کرد. میدونست کسی باعث سوختن بچه شده اما نمی‌دونست کی...اما پیداش می‌کرد. چویا آروم رو مبل به خواب عمیقی فرو رفته بود اما دازای با چشم باز حواسش به ائویی بود...به دست کوچولوش سرم وصل بود و اکسیژن هم روی بینی و دهنش بود...
_ واسه این دستگاها...زیادی کوچیکی ائویی!
با انگشتش دستشو بلند کرد و بوسه ای روش کاشت و بعد بلند شد و کتش رو در آورد و روی چویا انداخت و روی موهاش رو بوسید...مطمئن بود باز مدیر مشکل دیگه ای براش درست میکنه...تا کی این بازی مسخره قرار بود ادامه داشته باشه؟
+ دازای؟
دازای سمتش برگشت و دستاشو وارد جیب شلوارش کرد
_ هوم؟
+ ائویی حالش خوبه؟
_ نرماله
چویا به محض دیدن اکسیژن بلند شد و با ترس خواست سمتش بره اما دازای جلوشو گرفت و بغلش کرد
_ آروم باش چویا اون فقط برای اینه که راحت تر نفس بکشه...الان فقط خوابه
+ د...دروغ نگو...ائویی!
دازای چشماشو بست و جسم مضطرب چویا رو بیشتر فشرد
_ گفتم که حالش خوبه...آروم باش ائویی رو میخوای بیدار کنی؟ بزار بخوابه تازه خوابش برده
چویا با چشمای آبی بی قرارش به دازای نگاه کرد
+ بزار از نزدیک ببینم
دازای عقب کشید و چویا سمت ائویی رفت و دید که قفسه سینه اش آروم بالا پایین میشه...لبخندی زد و دلش می‌خواست بغلش کنه اما بخاطر سرم نمیتونست
_ چویا برگرد مافیا
+ نمیرم
_ برو نمیخوام موری شک کنه...اگه اون بفهمه مدیر هم میفهمه اونوقت ائویی تو خطر میوفته
+ ولی اخه...
دازای کمی صداشو برد بالا و جدی گفت
_ برگرد
برای آخرین بار به ائویی نگاه کرد و بلند شد
+ مراقبش باش
_ هستم
چویا از اتاق بیمارستان بیرون رفت و دازای آهی کشید
_ خستم!
رو مبل لش کرد و سرشو به عقب برد و سیگارش رو بین لباش گذاشت اما یادش افتاد تو بیمارستان و تو اتاق ائوییه...سیگار رو از بین لب هاش برداشت و سر جاش برگردوند.
می‌ترسید بخوابه و بیدار شه ک ببینه ائویی نیستش...می‌ترسید! اما ذهنش محتاج خواب بود...تصمیم گرفت نیم ساعت فقط چشماشو ببنده اما سریع خوابش برد!
.........................................................
از خواب بیدار شد و دید که چند نفر بالا سر ائویی ایستادن
سریع بلند شد و موهاشو عقب داد
_ چیشده؟ حالش خوبه؟
" بله حال کوچولوتون خیلی خوبه و دیگه لازم نیست اینجا بمونه...فقط باید مراقب ریه هاش باشید هوای پاک براش واجبه اگه کسی از اطرافیانش چیزی مصرف میکنن بهتره نزارید سمت ائویی چان بیاد "
دازای بدون توجه به خانم دکتر سمت ائویی رفت و بغلش کرد که ائویی صورتشو تو لباس دازای قایم کرد
_ من اینجام پرنسس
موهای کم پشتش رو نوازش کرد و بوسه ای روشون کاشت که دکتر لبخندی زد و با تعظیم از اتاق بیرون رفت.
اکوتاگوا با نگاه خاصی به ائویی نگاه می‌کرد و نگاهشو بین ائویی و دازای میچرخوند که آخر دازای با اخم گفت
_ چیو بررسی میکنی؟
" دازای سان...فکر نمی‌کنید خیلی شبیه شماست؟ "
_ شبیه من؟
نگاهی بهش انداخت
_ ولی چشمای من قهوییه
" فقط چشماش با شما فرق داره...ولی ظاهرا شبیه شماست...واقعا دخترتونه؟ "
_ نه نیست من هنوز واسه بابا شدن خیلی جوونم
به حرفش خندید باز با اینکه دختر بچه متوجه نشد مرد بزرگتر چی گفته اما با خنده اش ائویی هم خندید و دست پاشو تو هوا تکون داد
_ بابا؟ من؟ بهم نمیاد!
لپ پنبه ای دختر بچه رو بوسید...نه علاقه ای بهش داشت نه حسی اما براش خاص بود...این دختر خیلی کنه بود و از اینکه انقدر وابسته دازای بود خوشش میومد
به عمارت رسید و واردش شد که لویی رو دید اما وانمود کرد اصلا ندیده تش
خدمتکاری سمتش اومد و تعظیم کرد
_ ائویی رو ببر حموم!
خدمتکار از اینکه دازای باهاش هم کلام شده بود ذوق کرد و تعظیم کردو بچه رو ازش گرفت که دازای اینبار فریاد زد
_ هر خری اینجا از دود الکل استفاده کنه خونش گردن خودشه!
بدون اینکه منتظر واکنش باشه سر ائویی رو بوسید و از عمارت خارج شد.
خدمتکاری به اسم جسیکا پرستار ائویی بود و کاراش رو انجام می‌داد.
دختر بچه رو حموم برد و با به حوله کوچیک از حموم بیرونش آورد اما ائویی همش لباش آویزون بود و انگار از چیزی ناراحته اخم ریزی هم کرده بود که بانمک ترش می‌کرد
" ائویی چان اگه دازای ساما اینجوری ببینتت قطعا منو اخراج میکنه...یکم بخند "
با انگشت شستش گونه شو نوازش کرد که ائویی خمیازه ای کشید و قدکش کردو بعدش شروع به گریه کرد.
________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۳)

part 13۴رو صندلی لم داده بود و موری داشت صحبت می‌کرد که آخر ...

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط